تبليغاتX
دست نوشته های من


دست نوشته های من

هر چه می خواهد دل تنگم می گم

ای مسافر، که آرزوهای مرا با خود میبری
اینهمه عجله برای چیست ،از منو دنیای من آرامتر بگذر
تا با آرامش نظاره گرت باشم

بگذار از بلور اشکانم راهت را آسمانی کنم
کاش میدانستی ،رفتنت قلب مرا به دو نیم می‌کند
زیستن با نیمی از قلب، تن خسته من را خسته تر میکند
بگذار بار دیگرنظاره گر ،آخرین لبخند تلخت باشم
نگاه فریبنده‌ات را  هرگز از یاد نخواهم برد
در لحطه رفتنت ،با نگاهی پشت سر با من وداع کن
با من چیزی بگو حرفی بزن ،به این پاهای خسته امیدی برای استواری
دوری یک باره ،باد خزانیست تابش نمیاورم
فراغت را زره زره در خاطر من روشن کن
کمی تامل کافیست ،تو هرگز رها شده نبودی
تا بدانی تنها شدن چه حزن آلود است

وداعت ویرانم میکند
اگر صدای شکستن درختان را در جنگل نمیشنوی
زوزه باد خزانی که در موهایم رهاست را بشنو
بار دیگر به چشمان من نگاه کن

باران اشک بی طاقتم را ببین
کاری دیگر نمیتوانم بکنم
تو از اینجا خواهی رفت و من در خلوت تنهاییم ،تنهایم

ای مسافر ،من چشم به راهت هستم
اما از کجا خواهی دانست
که من از فراغت ،اشک خون در رگهایم جاریست
آنچه از من میبینی دگر من نیستم

نمی دانم شاید بازگردی ، آما آیا باز  مرا خواهی دید !؟ ...

س.ه

نوشته شده در ۷/۸/۸۸

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:35 توسط الناز| |

چشماتو ببند و به قشنگ ترین آرزوت فکر کن حالا آروم به زبونش بیار .می گن این لحظه هر ۱۰ سال یه بار به وجود می یاد پس بیا توهم اعتقاد داشته باش که آرزوهامون هر چی بزرگ و محال باشه باز بر آورده میشه.

آخه امروز ۸/۸/۸۸ ساعت ۸:۰۸:۸ است.

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:8 توسط الناز| |

حرفی برای گفتن ندارم بجر اینکه این ترانه رو گوش بدی

 

Royaye Pak - MP3 128

این ترانه هم جالبه گوش کن بیشتر به این شرایط می خوره تا اون بالایی یعنی من بیشتر انتظار همچین آهنگی رو داشتم تا بالایی پس حالا من تقدیم اش می کنم به تو.

خاطره -بابک جهانبخش

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:19 توسط الناز| |

این بار من هم به جاده می زنم چون دیگر نمی خواهم به شکرانه ی آمدنت احساسات مرا قربانی کنی. دیگر نمی خواهم بعد از این سفر طو لانی فقط انتظار ها برای من به سوغات آورده باشی. نه دیگر نمی خواهم در برزخی بی رحم یکه و تنها رهایم کنی.نه دیگر نمی خواهم رویایی نا فرجام سرنوشت این همه صبرو انتظار باشد . این بار تمام تمام توانم را جمع می کنم تا گوش هایم تو رو نشنوند و چشم هایم تو را نبینند و احساساتم تو را فریاد نکنند.آری می خواهم بجنگم ولی نه با خودم با یک حس لجوج و بی هدف که یادگار خاطرات گرد گرفته ی ماست و می خواهم فرار کنم نه از تو از خودم که هر بار آنقدر با اشک هایش گامهایت را بدرقه می کند تا برگردی.

نمی دانم کدامین جاده انتهای دلتنگی ها و دودلی هایم را به من هدیه می کند فقط می دانم دلواپسی هایم را می رباید و این بار هراس را برای تو به ارمغان می آورد. فقط کاش تو هم شهامت عبور را بیابی تا بتوانی در پس این همه همهمه خوشبختی را جستجو کنی.

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:37 توسط الناز| |

با توم آهاي مسافر اي که دل به جاده دادي
منو با خودت ببر به هر کجا که ميري

منم خسته و در مونده از اين مردم رنگو وارنگ
از اين روزگار بي مهر ازين شهر خاموش شهر دلتنگ

همه رفتن اونا که قسم ميخوردن همشون دونه به دونه رفتن
منو اينجا تنها گذاشتن همشون دروغ ميگفتن

ميدونم تو هم دلت گرفته تو هم خسته تريني
تو هم يه آشنا نداري سر رو پاهاش بزاري

دلت درياست مسافر منم يک بلم تو ساحل
شکسته از يه طوفان گم شده توي ساحل

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 7:17 توسط الناز| |

امشب تمام ستاره ها را دانه دانه شمردم .برای تک تک رو یا هایم لالایی خواندم و همه را خواب کردم ولی وحشت هجوم کابوس های تکراری عجیب خواب را از چشمان من ربودست . انگار چشمانم هم با من دشمنند این تن هم زندانبان کابوس های من است . دیر زمانیست معنای خنده را از لبانم ربوده وتمامی افکارم را با احساس گناه بی امانی پر کرده است می دانم می خواهد مرا به زانو در آورد می دانم می خواهد آرزوهایم را برباید ولی نمی گذارم اینجا نمی مانم٬ تن به ذلت نمی دهم یا راهی می یابم یا راهی پدید می آورم نه نمی مانم تا مرداب خطابم کنند . من از این تن می گریزم ٬از این چشمها می گریزم ٬از این دل می گریزم و به آسمانها پر می کشم و از آنجا تقاص تمام شکنجه های بی امان را می گیرم .آری آنجا خدایم را از نزدیک در آغوش می گیرم گوش هایش را می بند م و التماسش می کنم لحظه ای فقط برای من باشد و آنگاه می پرسم کدامین گناهم این چنین بی تفاوتش کرده ؟؟؟؟؟؟آنقدر می پرسم تا جوابم را بگوید .خوشبختی نزدیک است باور دارم .

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 20:21 توسط الناز| |

کاش  . . .

نه میشه باورت کنم٬ نه میشه از تو رد بشم         نه میشه خوب من بشی٬نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی٬نه جون دارم فدات کنم       نه پای موندن منی ٬نه می تونم رهات کنم

نه می تونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو             نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام             قصه ام و از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی           تویی که با منی اگر تیشه به ریشه میزنی

نه ساده ایی نه خط خطی نه دشمنی نه همنفس      نه با تو جای موندنه نه مونده راه پیشو پس

نه می تونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو                    نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام                    قصه ام و از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم              فقط می خوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 10:45 توسط الناز| |

نمی دانم تا به امروز شده وقتی مستانه غرق پرسه زدن در کوچه های شکوفه با ران بهار هستی،عطر بهار نارنج دیوانه ات کند؟ نمی دانم تا به امروز شده تمامی تابستان را به انتظار لذت تسخیر ترشی یک انار گذرانده باشی ولی وقتی طعم دانه های خوش رنگش را زیر دندان حس می کنی به ترشی هم شک کنی؟ نمی دانم تا به امروز شده تمام روز چشم انتظار دیدن الماس های آسمان شوی ولی هنگام شب تماشای آنها هیچ لذتی را به تو هدیه نکند ؟ نمی دانم تا به امروز شده تمامی عمرت برای رسیدن به هدفی تلاش کنی ولی وقتی رسیدی ندانی برای چه می جنگیدی؟

فقط می دانم آن روز تمامی ذهنت را پرسش ها یی بی جواب پر می کند که برای هیچ کدامشان دیگر جوابی نداری. آن روز تمامی دنیا مقابلت می ایستند و هر کدام با پیش کشی دندان گیر تو را به سمتشان می خوانند. آن وقت اگر بایستی طعمه ای خواهی شد برای کر کسان این دشت و اگر بلغزی مرداب بی رحم فرو می بردت پس باید بپری و آن قدر اوج بگیری که به آغوش خدایت برسی تا شاید آنجا مجالی یابی برای یافتن پاسخ پرسش های ناتمامت.

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:10 توسط الناز| |

چقدر اعصابم خورده آخه مگه علف خوردم که باورکنم دوباره استقلال و پیروزی مساوی کردند!!!!!!!!

جالب اینکه من ۹۵ دقیقه تمام مدت فریاد زدم ونگران باخت پرسپولیس بودم

حالا حتما فردوسی پورم خودشو می خواد مسخره کنه تمام ۹۰رو بزار بازی رو تفسیر کنه

با اینکه واقعا با تمام وجود از دوران راهنمایی پرسپولیس رو دوست داشتم ودارم وسرش تا حالا با خیلیها جنگیدم ولی دیروز بعد بازی آرزو می کردم کاش باخته بود تا لااقل احساس خریت نمی کردم . . .  .

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:2 توسط الناز| |

امروز با یه متن نسبتاً طولانی اومدم بزارید به حساب این چند مدت که نبودم امیدوارم حوصله ی خوندنشو داشته باشید.

تصمیم ام رو گرفته بودم ،آنقدر مصمم بودم که اگر نمی آمدی تا آخر دنیا بدون توقف می رفتم ، نه دلتنگ می شدم، نه خسته و نه از راه دل می کندم .حتی به ردپای پشت سرم هم نیم نگاهی نمی انداختم .آری تصمیم ام آنقدر محکم بود که حتی سرنوشت هم چاره ای جز کنار آمدن با من را نداشت .آن روزها داشتم به حقیقت می رسیدم، داشتم بر تمام احساس های بچه گانه ام فایق می آمدم و آن روزها خوب فهمیده بودم چگونه سوار بر عقلم پیشتاز جاده ها باشم. آری آن روزها آرزوهای بزرگی امتداد لحظه هایم را پر کرده بود و درست در لحظه ای که خواستم پر باز کنم و آسمان بی انتها را مز مزه کنم،آوای دلتنگی ات به گوشم رسید و به یکباره تمام عاقلانه های زندگیم را زیر سوال برد. می خواستم بپرم می خواستم بی اعتنا به راهم ادامه دهم ،می خواستم بجنگم  می خواستم ولی نشد . جنگیدم ولی باز بازنده بودم مثل همیشه .آری باز باختم تمام رفتن ها و جاده ها را باختم .باورش سخت بود ولی به نیم نگاهی از تو تمامی قداست سرزمین افسانه ایم را باختم .نمی دانم چند ساعت ،چند روز یا حتی چند هفته گذشت تا من باور کردم این دل سرکش  از تو نمی تواند بگذرد. باور کردم که حتی خواستن های من هم در مقابلش نا توانند .آرام ٬آرام بازگشتم .تمامی وجود م از اشک چشمانم خیس شده بود و تمامی سکوتم را فریاد "ای کاش ای کاش" پر کرده بود با اینکه می دانستم این بزرگترین اشتباه عمرم خواهد بود ولی دلم می خواست با تمام وجود این اشتباه را لمس کند. در ذهن کوچکم از تو رویاهایی طلایی می ساخت و با همان رویاها قانع ام می کرد که گاهی اشتباه ها هم شیرین اند .و شاید این ناباورترین واژه ی زندگی آن روزها آنقدر در پیش چشمانم منطقی می نمایاند که باورش کردم و سر سپرده ی رویایی پوچ شدم ولی پشیمان نیستم باور کن از اینکه برگشتم ، از اینکه اشتباه کردم حتی از اینکه دروغ هایت را باور کردم چون اگر صدای خورد شدن غرور م در سرم نمی پیچید ،شاید اگر عقلم به احساسم نیشتر نمی زد و شاید اگر تو نبودی تا اینهمه اشتباه کنم هیچ وقت نمی فهمیدم بیراهه ای هم وجود دارد. شاید نمی فهمیدم بهای بعضی شکست ها آنقدر سنگین است که حتی شانه هایم هم از کشیدن آنها نا توانند و شاید اگر نبودی نمی فهمیدم کدامین جاده به بیراهه نمی رسد و کدامین همسفر تا ته ته خط دستانم را رها نمی کند و شاید اگر نبودی یاد نمی گرفتم ببازم و بخندم و یاد نمی گرفتم که چگونه می شود نخواست ولی به جاده زد و . . . .

این بار کوله بار سبکی بر می دارم .همین یک پیراهن برایم کافی است .این کفش ها را نیازی ندارم می خواهم پای برهنه قدم به سرزمین مقدس بگذارم. این بار هیچ کس را برای رفتن خبر نمی کنم . می خواهم تنهای تنها رهسپار شوم چیز با ارزشی ندارم که نگران ترکش باشم جز این دل لجوج و یکدنده که آن را هم به تو می سپارم سوگند یاد کرده هر کجا باشی کنارت بماند ودعای خیرش را از تو دریغ نکند .اگر دلم نباشد دیگر چیزی ندارم که مرا به دنیای تو پیوند زند و می دانم راه بازگشت را گم می کنم و یقیناً این آخرین دیدارمان است پس ساده تر از همیشه این خداحافظی را از این نویسنده ی کوچک با افکاری بزرگ بپذیر و دیگر به بدرقه ام تا کنار جاده نیا ،بگذار با خاطره ایی آسوده سفر را بیاغازم وتا مقصد بعدی بتوانم تو ، دلم و همه ی قول وقرارهایی که همیشه از کنارش بی اعتنا گذشتی را به فراموشی بسپارم فقط کاش دیگر هیچ وقت چشمانت را نبینم و کاش دیگر هیچ وقت صدایت در گوشم نپیچد ولی فقط ای کاش . . .  .

                                                     

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 23:51 توسط الناز| |

خوب اول که ٬همه می گن خانمها مقدم ترند پس شیوا جونم دوست ۴ ساله ام ٬مرضیه خانم دوست داشتنی٬ ساراجون هم سلیقه و دوست گل وسمج وقدیمی عباس آقای گل٬آقا محسن زیبا قلم ٬سروش جان داداش گلم ٬آقا کوررش عزیز ٬آقا مجید عاشق ٬و نایب گلم٬ آفتاب مهربونم ٬مهمون دنیا ی عزیزم و بلوط سبز دوستداشتنیم و  همه ی کسانی که اسمشون یادم رفته ٬از همتون ممنونم واقعا نمی دونم چه طوری باید ازهمتون تشکر کنم و جبران این همه محبت صادقانه که تو این مدت که من نبودم به من و وبلاگم داشتید رو جبران کنم . فقط می تونم بگم ممنون ٬دوستتون دارم و بدونید اگه شما نبودین من واقعا از پا در می اومدم.

این گل ها هم با نهایت عشق تقدیم به تک تکتون.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 23:41 توسط الناز| |

                                  می خوام آروم شم تو نمیـــــــــــــــــــــــــذاری      

هردو بی رحمنــــــــــــــــــد عشق و بیـزاری

     

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 7:32 توسط الناز| |

وشاید این آخرین باری باشد که ازدلهره هایت می نویسم٬ آخرین باری که یادت را آرام برای قاصدک ها نجوا می کنم و شاید این آخرین خواهشی باشد که اینقدر از بیانش عاجزم و از وصفش واژه کم آورده ام. نمی دانم بعد از امروز دیگربهانه ای برای وصف تمام دلتنگی هایم بیابم یا نه٬نمی دانم بعد از امروز دیگر واژه ای برای وصف خواستن هایم پیدا کنم یا نه و آیاحتی پس از امروزبه صرافت وصف دلتنگی هایم بیفتم یا نه .فقط می دانم کسی گفته اینجا آخر خط من وتوست .آخر آخر ومن باید واژه از تو برگیرم کوله بارم را ببندم و تا هنوز نفس در سینه و یادی ازمن در خاطرت مانده خود را به جاده بسپارم می دانم باید از تمام لحظات زندگی عجول تر وبی هراس ترباشم تا مجبور نشوی به خاطر خاطراتم دورم بریزی وسهم ام از تو ودوستداشتن هایم لااقل یک خداحافظ ساده باشد. می دانم نمی توانی بدیهایم را نادیده بگیری فقط برای آخرین خواهش و به حرمت تمام لحظات گذشته نفرین ات را از لحظاتم بر گیرو تو هم بی کینه فاتحه ایی نثار گذشته هایم کن.

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 9:19 توسط الناز| |

می خواستم یه مطلب بنویسم ولی وقتی چشم ام به این شعر زیبای فروغ فرخزاد افتاد پشیمان شدم چون من هر چی هم می نوشتم نمی تونستم اینقدر خوشگل بگم منظورم چیه . بهر حال اینو تقدیم می کنم به اونی که خودش می دونه به این امید که بتونه منو ببخشه.

 رفتم مرا ببخش و نگو او وفا نداشت            راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از دردبی امید            در وادی گناه وجنونم کشانده بود

۰۰۰

رفتم مگو٬مگو٬که چرا رفت٬ننگ بود              عشق من ونیاز تو و سوز وساز ما

از پرده خموشی وظلمت٬چو نورصبح             بیرون فتاده بود به یک باره راز ما  

رفتم٬که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم     در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم٬که در سیاهی یک گور بی نشان          فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم           از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر                  آزرده از ملالت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز             دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم     مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر 

روحی مشوشم که شبی بی خبرزخویش         در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها وپشیمان ز گفته ها                  دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:2 توسط الناز| |

نمی دونم چرا این متو نوشتم وچی شد که به خودم اومدم ولی شاید هم تاثیرحرفهای خوشگل کامرن وهومن عزیز بود که منو بیدار کرد تا به جای اینکه خودمو ببینم لحظه ای هم بزرگتر نگاه کنم. مرسی بچه های گل ایران زمین.

 اگر لحظه ای در راه بندان زندگی اسیر انتظارهای بی امان شدی و از رفتن جا ماندی .اگر دقیقه ای چراغ خطر های قرمز رنگ به هر بهانه ای تو را وادار به ایستادن سر یکی از چهاراه های زندگی کرد به حرمت ثانیه های بر باد رفته ی انتظار هم شده لحظه ای به اطرافت بیندیش.کمی دلواپس کودکان شوم بخت خیابان نشین شو٬کمی برای خواهش های پیرمرد گرسنه ی بی مامن دلتنگ شو ٬کمی نگران بهای تکه نانی شو که مردم پایین نشین هفته ها را با آن معنا می بخشندو فقط کمی به خاطر دستان پینه بسته ی پدری پر تلاش که ترجمان خستگی هایش برای کودکانی بی قسمت یک بغل شرم است ویک دنیا غرور زیر پا له شده دلگیرانه به آدمیت شک کن.

آری اگر تو هم لحظه ای باد را به فراموشی بسپاری و دست از کلاهت بر گیری این همه بی عدالتی رویای ایران را تسخیر نخواهد کردو این همه حسرت عمق آرزوهای دخترکی فال فروش نخواهد بود .آری اگر لحظه ای قلبت برای ایران و ایرانی بتپد و دستانت به دادخواهی آن پدر خسته٬ان کودک آواره یا حتی آن پیرمرد ژنده پوش ما شود. می توانیم از تمام نداشتن هایمان بی آنکه کم بیاوریم داشتن بسازیم و واژه های تلخ کتاب نادانی را بی معنا کنیم ٬تکه نان ها را قسمت کنیم و شاید بتوانیم ایرانی بسازیم آباد ٬ایرانی بسازیم آزاد و ایرانی بسازیم شایسته ی هر ایرانی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:6 توسط الناز| |

راستش این نوشته رو مابین خواب وبیداری نوشتم پس اصلا خوب نیست ولی خوب چه میشه کرد دیگه ان شا الله با نظراتون بهتر میشه:  

تمام روز به دنبال نشانه هایت در اتاق گشتم. بالای طاقچه ٬زیر میز٬لابه لای کتاب ها٬ حتی زیر فرش وتمام دلتنگی هایم رابا یک بغل تردید و یک مشت هراس ودودلی در چمدان ریختم و به سوی دورترین رویای خیس ام تبعید کردم.تمامی اتاق را از گردو غبار خاطرات لجوج گذشته پاک کردم٬حتی شیشه ها تا دلم باز همنوای پروانه ها زندگی را زسر بگیرد و پنجره راباز زدم تا پرده ی دلواپسی هوایی بخوردو چشم انتظار قاصدکها به مرور آرزوهایم مشغول شدم.چقدر این ثانیه ها عجولند ومن چقدر برای تمام خواستن هایم ثانیه کم دارم .

دلم می خواهد در امتداد این لحظات رخنه کنم و از همین جا به ابدیت برسم تا همیشه سهم ام از این دنیا یه آسمان پرواز با یک بغل امید واشتیاق باشد .دلم می خواهد امشب دستانم فقط برای خودش محبت ات را گدایی کند و فقط به خاطر خودش تورا سپاس گذار باشد وشاید دلم می خواهد کاری نکنند که دیگر به قانون زمین بر بخورد.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 19:30 توسط الناز| |

وشاید امروز رهایی تنها حسی باشد که هیچ گاه از تجربه اش خسته نخواهم شد رهایی از تمام نگفته ها٬ تردیدهاو شاید دودلی ها .

آخ چقدر رهایی خوب است ومن چقدر رهایی رو دوست دارم.

خداجونم بازم مرسی

 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 8:26 توسط الناز| |

چه اهمیت داشت در پس کدامین بیراهه دستانمان بهم گره خورده بود؟ چه اهمیت داشت در پس کدامین واژه دلهره ی اتاق لبریز از شور زندگی شده بود؟ چه اهمیت داشت تو شاعری بادبادک فروش بودی یا نقاشی اساطیری؟آری چه اهمیت داشت کدامین هراس انتهای لحظات حضور گرمت بود؟ یا کدامین بهانه ات معنای ارغوانی ترین خواهش را نجوا می کرد؟برای من همین که تو ارغوانی ترین دنیایی بودی که من تمام کودکانه ام را درآن جا گذاشتم وپله پله تا اوج رسیدم کافی بود. برای من همین که تو قصه ای بودی با روحی سرشار از تمام نداشتن هایم بس بود و شایداین ها تمام آن هیاهویی بود که من بخاطرش پا به کورراه ها گذاشته بودم و در پس اولین گام هایم به گفتمان یافته بودمش و آن روز ها چه اهمیت داشت کدامین واژه ترجمان تو بود .یا در پس کدامین تیک تاک ساعت چشمات رویا را رها می کرد؟همین که می دانستم دلت لبریز از شنیدن حسرت های من است کافی بود. همین که می دانستم عقربه ها حضورت را فریاد می کنند برای من بس بود ولی تو بیشتر می خواستی و شاید همین حرص بیشتر داشتنت دستانمان را جدا کردومرا بی مامن در اوج لطیف ترین لحظه ی دیوانگی آواره کرد.تو به حضور من راضی نبودی تو می خواستی تا اوج ملاقات قدم به قدم روانه شوی.نمی دانم شاید حسادت آن نیمکت سنگی قدیمی  که مثل من برای نخست بار صدایت را شنید و حضور گرمت را حس کرد تو را از من جدا کرد یا شاید نگاه پرسش ناک یک عابر پلید این چنین آوارگی را برایمان رقم زد. و یا شاید قدم های عجولانه ی تو که بر قانون های خلوت و تنهایی من پا گذاشتی و بی توقف خواستی تمامی آن را تصاحب کنی این چنین سقوط را برایمان به ارمغان آورد. ولی شاید هم سکوت من ما را آواره ی دشت کابوس ها کرد. چه اهمیت داشت که من از تو گذشتم یا تو از من ؟همین که جدایی طالع شومی بود که سایه اش را از زندگی ما دریغ نکرد برای هر دومان کافی بود.کاش اینقدر دلگیرانه از تو نمی گفتم ،کاش اینقدر واژه هایم تلخ نبود و کاش تو کمی صبوربودی یا کاش من در اوج دیواگی اسیر نمی شدم. تمام کلماتم خیس شده و تمامی خلوتم با صدای هق هق بی امانی تسخیر گشته است . کاش باور این لحظه برایم اینقدر سخت نبود ولی مهربانم فرقی نمی کند کجا می روی و در پس کدامین جاده مرا به فراموشی می سپاری همین که به باغ قشنگ آرزوهایت نزدیک می شوی مرابس است پس بی پروا از منو خطاهایم بگذر و من را در همین رویای پوچ و بی انتها رها کن به آن امید که روزی چله نشین دنیای طلایی ات شوی و به این همه دلواپسی نیش خندی نثار کنی. 

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 17:17 توسط الناز| |

باز چشمانم در حجم خواب گم نمی شوند ،انگار چشم انتظار حیرتی شگرف آرزوهایم را مرور می کنند .دلم عجیب گرفته است به اندازه ی تک تک ثانیه هایی که التماس ات کردم ،به وسعت تمام خلوتی که با رویاهای کودکانه ام پر شد و به حجم خستگی ای که جز ناباوری معنایی دیگر را به وصف نمی کشد . تنهایی عجیبی بر اتاقم سایه افکنده و موسیقی غمناکی واژه هایم را تسخیر کرده است . بی مقصد رهسپار پایان دنیا عقربه ها را نظاره می کنم که چه بی هدف به گرد پوچی می گردند. چقدر این لحظات ملال آور است .چقدر این لحظات هول انگیز است و چقدر هراس در این کلمات نهفته است . باور اینکه تو هم از من و آرزوهایم دل بریدی عجیب هوش را از من ربوده است . وشاید این ناباور ترین واژه ی زندگیم باشد .

کاش اینقدر آسمان بلند نبود و یا ای کاش من اینقدر کوچک نبودم تا در بین دلهره ها قربانی شوم . کاش می شد این بار فریادم اسیر تردید ابر ها نشود ،کاش این بار باد نجوای پرسش هایم را به گوش ات می رساند و یا ای کاش سهم هم از تمام التماس چرا نمی شد . از کدامین دلهره بگویم که نا گفته باشد ؟ از کدامین التماس بنگارم که ناتکرار باشد؟ و کدامین بغض را به وصف بکشم که باور کنی یک دنیا سوال سهم ام از تمام آینده ایست که التماس هایم هم نتوانست بسازدش . کاش این همه انتظار سهم ام از تمام چراهای زندگی نبود .

ترس عمیقی لحظات ام را پو شانده و وحشت بی اندازه ایی رویاهایم را می لرزاند . چند نفس فاصله ی من با توست ؟ و چند واژه بی تاب لحظه های دلتنگی حضور دستانت ؟ خدایا کاش دوباره جای خالی التماس هایم را پر می کردی و این بار بیش از هر زمان دیگر زندگیم را ازچرا تهی  می ساختی تاباز بی گلایه همنوای کائنات آواز را ز سر بگیرم .

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 9:44 توسط الناز| |

به خاطر ندارم چند رویااز چشمانم گذ شته بود که با آواز دلخراش کابوسی، چشمانم عقربه های ساعت را بهانه کرد.

نسیم به مهمانی پرده ها آمده بود وکوکو ها تازه آواز را ز سر گرفته بودند آسمان داشت ستاره ها را جاروب می کرد تا خودش را برای رسیدن خورشید آماده کند . کوه پلید تر از همیشه به نظر می رسید وشهر آرام تر از تمام لحظه های گذشته هنوز در خواب بود.چند لحظه کنار پنجره تامل کردم بوی پاییز می آمد شاید همیشه با این شمیم اضطرابی وصف نشدنی تمامی وجودم را فرا می گرفت ولی آن لحظه چیزی جز حسرت را برایم معنا نمی کرد .آرام به سمت آینه رهسپار شدم هنوز افکارم خسته بود حتی خسته تر از دیشب . دلم برایت پر می کشید . پس خواب را شستم و دوباره در میان بوته جقه های سجاده تو را جستجو کردم .من دلتنگ بودم و پشیمان٬ گناهکار بودم و نا امید ٬خسته بودم و نا توان .پس نمی توانستی نادیده بگیریم . آری این ماندگارترین عهدی بود که از آغاز با هم بسته بودیم .

چشمانم بوی نم می داد و زبانم از اعتراف آنچه کرده بودم ناتوان بود .حاضر بودم تمامی عذاب های دنیا یکباره به وجودم هجوم آورد تا در ازای اش باز تو را فریاد کنم .نمی دانم چند ستاره واسطه شد تا دوباره طیف طلایی خورشید پنجره را به معنای یک فرصت دیگر نوازش دهد .فقط می دانم درآن لحظه سوگند یاد کردم زندگی را ازسر بگیرم و دیگر چشم انتظار پرستویی مهاجر نباشم و این قدر ساده و بی اعتنا از کنار کو کو های مهربان کنار پنجره نگذرم و یا شاید فانوس هایی را در پس خطاهای گذشته ام جا بگذارم تا دعای خیر عابران بدرقه گر راهم باشند.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 18:36 توسط الناز| |


Design By : Night Skin